ناگفته ها - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
تمام حرفهایی که جوشش دلم میگفت بزن اما عقلم نمی گذاشت و چندروز خوره ذهن و دلم شده بود و جز خدا هیچ کس ازش خبر نداشت و نمیشد خبردار بشه و لحظه ای قرار نداشتم، روی برگه ای خطاب بهتون نوشتم و اونو سوزوندم...گویی باری سنگین از روی دلم برداشته شد...نمیدونم اگه این دلنوشته ها رو براتون می فرستادم عاقبت چی...
امروز - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
سلام عزیز مرسی بابت همکاریت...با اصالت...امروز خیلی بهترم دیگه خیلی کم احساس دلتنگی میکنم و کمتر اسمتو تو گوشیم میبینم داره از وسواسم کاسته میشه خدایا شکرت دلم داره همونجایی قرار میگیره که قبلا بهش تعلق داشت... + نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۶ساعت 7:22&nbsp توسط Unknown |